وقتي به ياد تو هستم نقاشي هايم قشنگ تر و روزهايم زيباتر مي شوند، درسهايم را بهتر مي خوانم، حتي توپها هم ديگر به تور نمي خورند.
به يادت كه هستم مهربان تر مي شوم. با تو كه باشم به هر چيزي مي رسم. گويي كه ديگر سختي معنايي نداشته باشد. اگر رهايم كني مي افتم، تعادلم را از دست مي دهم انگار كه مركز ثقلم به هم بخورد.
فكر كردن به اينكه روزي برسد و ديگر نباشي آزارم مي دهد. عرق سردي همه بدنم را مي پوشاند و آرزو مي كنم كاش غول چراغ بيايد و زمان را نگه دارد، نه اصلا كاش بيايد و تو را براي هميشه مال من كند.
حس بودنت مرا پر انرژي مي كند. حتي اگر درگير روزمرگي ها بشوم و بشوي و نتوانيم خبري از هم بگيريم.
گاهي با خود مي گويم كه يك فرشته مثل تو لايق بهترين هاست. يك كولي مثل من با ارزش ترين چيزي كه براي هديه دادن دارد نقاشي هايش است. نقاشي ماه و ستاره و آدمك هاي رقاص. من چيز بيشتري ندارم.
خوب نمي دانم ولي شايد بهتر باشد كه كولي از سر راه فرشته كنار بكشد تا فرشته بتواند به بهترين ها برسد چون لياقتش را دارد.
+ نوشته شده در سه شنبه 25 اردیبهشت1386ساعت 1:27 بعد از ظهر  توسط rotta stella
|
هواي خوب، بهاري و خنك يه عصر جمعه. صداي قشنگ توپ كه بعد از برخوردش با زمين مي خوره به راكت خيلي برام لذت بخشه. توپ توي دو سمت زمين مي ره و بر مي گرده. دوست دارم آخرين ضربه رو با بيشترين قدرت بزنم، كه توپ روي تور كمتر از يه ثانيه ثابت مي مونه و بعد بر ميگرده سمت زمين خودم و مربي امتياز مي گيره! اين صحنه منو ياد جملات اول فيلمmatch point مي اندازه:
كسي كه گفته :"من ترجيح ميدم خوش شانس باشم، تا موفق" نگاه عميقي به زندگي داشته. آدمها از رويارويي با اين واقعيت كه بخش بزرگي از زندگي به شانس بستگي داره مي ترسند. فكر كردن به اين كه بخش بزرگي از زندگي در كنترل شما نيست وهم آوره. در يك مسابقه زماني هست كه توپ به بالاي تور برخورد مي كنه، توي كسري از ثانيه توپ مي تونه جلو بره ويا برگرده. با كمي خوش شانسي توپ جلو ميره و شما برنده مي شويد. و يا شايد اين اتفاق نه افته و شما ببازيد.
+ نوشته شده در دوشنبه 27 فروردین1386ساعت 11:15 قبل از ظهر  توسط rotta stella
|
كولي بودن را دوست دارم، تيله هايم را دوست دارم، تو را دوست دارم. تو را بيشتر از تيله هايم و بيشتر از ماهي قرمزم دوست دارم.
دلتنگم و دلتنگي ام روز به روز بيشتر مي شود. هواي بهاري از پنجره درون اتاق مي پيچد. نزديك پنجره مي آيم و بيرون را نگاه مي كنم. وقتي به تو فكر مي كنم پنجره ها ديگر حس پريدن نمي دهند. وقتي به تو فكر مي كنم نقاشي هايم قشنگ تر مي شوند. وقتي به تو فكر مي كنم...
مداد شمعي هايم روي ميز است، دوباره مي خواهم نقاشي بكشم. كاش بلد بودم فرشته بكشم. كاش بلد بودم فرشته اي با بالهاي بلوري بكشم.
قبل از نقاشي مي خواهم حالت را بپرسم. اولين اس.ام.اس را كه مي فرستم، زل مي زنم به گوشي و منتظر جوابت مي مانم، زنگ آزار دهنده گوشي برايم بهترين ملودي مي شود و قبل از خواندن جوابت در خوشحالي غوطه ورم، شايد نوعي بي وزني باشد، انگار كه بين زمين و آسمان معلق باشم.
بي كاري حوصله ات را سر برده. مي گويم مثل من نقاشي بكش و جواب مي دهي كه دارم نقاشي مي كشم.
نمي دانستم كه دوست داري نقاشي كني! دلم مي خواهد همه نقاشي هايت را ببينم.
شروع مي كنم. قرمز، بنفش، زرد، نارنجي، آبي و حاصل كار طرحي است كه شايد فقط يك كولي مثل خودم معني اش را بداند. مطمئنم كه بهترين نقاشي ام را كشيده ام.
مي چسبانمش روي ديوار كنار بقيه و در دل مي گويم كاش بلد بودم فرشته بكشم. كاش بلد بودم فرشته اي با بالهاي بلوري بكشم.
هواي اتاق سرد شده است. مي روم كنار پنجره. ديگر حس پريدن ندارم.
+ نوشته شده در یکشنبه 12 فروردین1386ساعت 7:24 بعد از ظهر  توسط rotta stella
|
پيش او دو انا نمي گنجد، تو انا مي گويي و او انا. يا تو بمير پيش او يا او پيش تو بميرد تا دويي نماند. اما آنك او بميرد امكان ندارد، نه در خارج و نه در ذهن، كه" و هو الحي الذي لايموت". او را آن لطف هست كه اگر ممكن بودي براي تو بمردي تا دويي برخاستي. اكنون چون مردن او ممكن نيست، تو بمير تا بر تو تجلي كند و دويي برخيزد.
پادشاهي مجنون را حاضر كرد (و گفت) كه تو را چه بوده است و چه افتاده است خود را رسوا كردي و از خان و مان برآمدي و خراب و فنا گشتي. ليلي چه باشد و چه خوبي دارد؟ بيا تا تو را خوبان و نغزان نمايم و فداي تو كنم و به تو بخشم. چون حاضر كردند مجنون را و خوبان را جلوه آوردند، مجنون سر فروافكنده بود و پيش خود مي نگريست. پادشاه فرمود آخر سر را برگير و نظر كن. گفت: مي ترسم، عشق ليلي شمشير كشيده است، اگر بردارم سرم را بيندازد.
فرمود كه هر ك خوب محبوب است خوب است و لاينعكس لازم نيست كه هر ك خوب باشد محبوب باشد. خوبي جزو محبوبي است و محبوبي اصل است. چون محبوبي باشد البته خوبي باشد، جزو چيزي از كلش جدا نباشد و ملازم كل باشد.
مرا خويي است كه نخواهم كه هيچ دلي از من آزرده شود... آخر من تا اين حد دلدارم كه اين ياران كه به نزد من مي آيند از بيم آنكه ملول نشوند شعري مي گويم تا به آن مشغول شوند و اگر نه من از كجا شعر از كجا، والله كه من از شهر بيزارم و پيش من از اين بتر چيزي نيست.
(فيه ما فيه – جلال الدين محمد بلخي- انتشارات عطار)
***************************************************************************
پ.ن : اين كتاب رو از سامان قرض گرفتم. تقريبا هر شب تعطيلات چند ورقي ازش مي خونم. بعضي پاراگرافاش خيلي عاليه. نمي شد همشو نوشت. مرسي سامان
+ نوشته شده در شنبه 11 فروردین1386ساعت 10:27 قبل از ظهر  توسط rotta stella
|
• به ماهي سرخ و سفيد توي تنگ نگاه ميكنم. بوي تند سركه هفت سين آزارم ميده. صداي اذان ظهر پيچيده توي خونه پدربزرگ. ماهي تكون نمي خوره. حس نماز خوندن دارم. وضو ميگيرم و اولين نماز ظهر سال جديد رو مي خونم. هرچند براي كسايي كه اونجا بودن نماز خوندن يه پسر با ريشاي عجيب و زنجير دور گردنش خنده دار بود!
• با قدهاي بلند، موهاي طلايي و لباساي عجيب و غريبي كه داشتن بيشتر شبيه كانالاي fashion بود تا مهموني عيد. اين جور مهموني ها هميشه خسته ام مي كنن. هميشه از چيزاي تكراري حرف مي زنن.انگار يه چبزايي حفظ كرده باشن. تنها خوبيش اين بود كه فكر مي كردم تو مسكو هستم!
• تقريبا يك ماه پيش خط موبايلمو فروختم. چند روز قبل از سال تحويل يكي از دوستاي دوره دبيرستانم زنگ زد. من شماره جديدمو بهش نداده بودم. يعني يه جورايي پيچونده بودمش. دوسالي ميشد كه از هم هيچ خبري نداشتيم. بعد دو سال زنگ زده ميگه: ميشه از عموت يه وقته ويزيت بگيري؟ آخه واسه يك ماه ديگه وقت ميدن. مي خوام بابامو ببرم پيشش!
خب عموم مسافرت بود. بهش گفتم كه مسافرته. ولي حتي اگه مسافرت نبود بازم براش اين كارو نمي كردم. نه اينكه دوست نداشته باشم به كسي كمك كنم.نه!
من از اين آدمايي كه تنها وقتي كارشون گيره بهم زنگ ميزنن بدم مياد. دوست دارم به خاطر خودم بهم زنگ بزنن نه به خاطر كارايي كه مي تونم براشون بكنم تاكارشون راه بيفته و بعد برن تا وقتي كه دوباره يه جايي گير كنن. سلام گرگ بي طمع نيست!
+ نوشته شده در چهارشنبه 8 فروردین1386ساعت 11:22 قبل از ظهر  توسط rotta stella
|
از اینجا که من ایستاده ام تا جایی که تو هستی فاصله زیاد نیست. یک وجب و نیم شاید.من به کولی تیله فروشی می مانم و تو با لبخند زیبایت بیشتر شبیه رویاهایم شده ای.
مطمئن از اینکه تو را جایگزین کسی نکرده ام با صدایی که از هیجان رعشه ای خفیف دارد برایت قصه می گویم. برایت از پسرک می گویم از آرزوهایش از قول و قرارهای شبانه اش از خجالتی بودنش و از دوست داشتنش.
هنوز لبخند زیبایت روی لبانت است که می گویی قصه پسرک را دوست داری. فاصله کمتر شده است. یک وجب از اینجا که من ایستاده ام تا جایی که تو هستی. سرما خورده ای و من حسادت می کنم به ویروس هایی که به تو نزدیک ترند تا من.
دگر در صدایم رعشه ای نیست و می دانم که قصه ام تو را نرنجانده. همینطور می دانم که تو یک فرشته ای. فرشته ای که بالهایش را زیر لباسش پنهان کرده تا آدم های خاکی پی به رازش نبرند.
چقدر زیباست. کولی و فرشته اش
+ نوشته شده در چهارشنبه 23 اسفند1385ساعت 12:50 بعد از ظهر  توسط rotta stella
|
هرگاه که انسانی دروغ میگوید
بخشی از جهان را به قتل میرساند.
اینها مرگهای کمرنگی هستند
که انسانها به اشتباه زندگی مینامند.
«کلیف برتون»
این جمله رو مدیون سور رئالیست هستم.
+ نوشته شده در چهارشنبه 23 اسفند1385ساعت 12:32 بعد از ظهر  توسط rotta stella
|
نمي دونم چند ماه پيش بود كه با خودم
فکر می کردم.
قول دادم. تصميم گرفتم.
نمي خوام ياس فلسفيم(!) رو تو لاگم بالا بيارم، اين جور آدم ها به اندازه آدمهاي دروغ گويي كه دارن خفه ام مي كنن حالم رو بهم مي زنن.
وقتي خوب فكر مي كنم مي بينم كه من تو زندگيم دوتا حالت بيشتر ندارم يا صفرم يا يك. مثل كامپيوتر. وقتي كسي رو دوست دارم دوست داشتنم تا حد جنونه بدون مرز دوستش دارم اين يعني يك. و وقتي از كسي بدم مياد و متنفر ميشم اين نفرت از عمق وجودم بيرون مياد، يعني صفر. من نويز مارجينم از مينيمم هم كمتره(!)
مي خوام از اين يكي دو ماهي كه فرصت دارم بيشترين استفاده رو بكنم. من مي تونم يه گوشه وايسم و از همه حركت هاش لذت ببرم بدون اينكه خسته بشم. هنوزم anathema اونو ياد من مي اندازه. چه ميدونم شايد insatiable هم منو ياد اون. هر دفعه كه مي بينمش و باهاش حرف مي زنم دلم مي خواد همه ساعت ها از كار بيفتن.
چيزي كه اين روزا زياد بهش فكر مي كنم اينه كه بعد از اين چند ماه بازم دوباره مي بينمش؟ تا كي شماره ش همين ميمونه تا بتونم بازم بهونه پيدا كنم تا بهش اس ام اس بدم يا زنگ بزنم و حالشو بپرسم؟
شايد 1 سال ديگه يا چه مي دونم20 سال ديگه بطور تصادفي تو يه جايي مثل مركز خريد يا فرودگاه يا پشت چراغ قرمز بوي يه خيابون شلوغ دوباره همديگه رو ببينيم اون روز شايد من دستم تو دست دختر كوچولوم باشه شايد اونم با يه دوست باشه اونوقت همديگه رو مي بينيم چند دقيقه فكر مي كنيم، مطمئنم كه خيلي زود مي شناسمش، اونم ميشناسه منو. نمي دونم اون روز مي تونه به ياد بياره يه روز (يعني 20 سال پيش) وقتي داشت گريه مي كرد رفتم پيشش و هر شر و پري كه بلد بودم رو گفتم شايد لبخند بزنه، و وقتي داشت مي رفت مي خنديد؟
آره يادش مياد. شايد اون روز اونقدر باهاش حرف بزنم كه دختر كوچولوم حوصله اش سر بره و خسته بشه. و من آرزو كنم دستم به جاي دست دختر كوچولوم( كه هم اسم اونه) تو دست اون بود. هرچند اون روز ديگه خيلي خيلي دير شده براي گفتن دوستت دارم.
********************************************************************
پ.ن 1: خواهش مي كنم اگه دلتون مي خواد نظر بدين لطفا ( واقعا لطفا) سعي نكنيد باهام همدردي كنيد يا مثلا دلداري بدين چون دوست ندارم نظراي وبلاگم رو پاك كنم(!)
پ.ن 2 : خودش يه پسته. باشه واسه بعد
+ نوشته شده در پنجشنبه 17 اسفند1385ساعت 11:0 بعد از ظهر  توسط rotta stella
|
ارتفاع هواپيما رفته رفته كمتر مي شد. خلبان كه مي دونست ديگه كاري نمي تونه بكنه به مسافر ها گفت: "مسافرين محترم خواهش مي كنم خونسردي خودتون رو حفظ كنيد. من سعي مي كنم هواپيما رو توي بهترين محل بنشونم."
رنگ از روي همه مسافرها پريده بود. وحشت توي چهره هاشون موج ميزد. تكان هاي هواپيما شديدتر شده بود. از رديف هاي جلو صداي يك نوزاد چند ماهه كه با ناله هاي وحشت آلود مادرش آميخته شده بود رو خوب مي شد شنيد. مهماندارها هرچند مي دونستن ديگه اميدي نيست به مسافر ها دلداري ميدادند.
گريه، فرياد، سرگيجه، حركت مارپيچ هواپيما...
ولي پسرك آروم و بي صدا نشسته بود. فكر مي كرد. نمي خواست بميره ولي زياد هم نمي ترسيد.
هنوز مطمئن نبود كاري كه مي كنه درسته يا نه. آروم بلند شد و رفت سمت مهماندار خوشگلي كه از اول پرواز تو فكرش بود.
- آقا لطفا بريد سر جاي خودتون و كمربندتون رو ببنديد!
- چه فرقي مي كنه روي صندلي خودم بميرم يا جاي ديگه؟ من بايد باهاتون صحبت كنم.
پسر با مهماندار به طرف انتهاي هواپيما رفت. كسي حواسش يه اونها نبود.
نفس هاي داغ. انگشتهاي لرزان. بوسه اي عميق و كلماتي مبهم
و بعد ...
+ نوشته شده در چهارشنبه 9 اسفند1385ساعت 6:37 بعد از ظهر  توسط rotta stella
|
بعضي وقتا مثل يه كاغذ توالت مي شيم.
بعد اينكه كارشون باهات تموم شد دورت مي اندازن.
پ.ن: خيلي دلم مي خواد از اين حس خلاص بشم.
+ نوشته شده در یکشنبه 6 اسفند1385ساعت 6:19 بعد از ظهر  توسط rotta stella
|